+ لبخند خدا رو واضح تر از همیشه تو زندگیم دیدم............(2)
به نام خدای مهربونم.
سلام .
خوبید؟
خب بعد از مدت ها اومدم و میخوام آپ کنم. نیومدنم دلیل داشت و دلیلشم مهم بود و هست. آخه کامپیوتر ندارم و نمی تونم بیام نت.
الانم دارم با کامپیوتر مامانمینا آپ می کنم.
زندگی می گذره و من عاشقانه دارم باهاش حال می کنم........
یاد وبلاگم خیلی میوفتم و یه وقتایی تو ذهنم مینویسم. وبلاگم و دوست دارم.
به دوستای وبلاگیم زنگ زدم خطاشون خاموش بود. فقط با یکیشون تونستم حرف بزنم.
با دوستای دانشگاهم رابطه ام کاملا قطع شده و بالااستثناء با هیچکدوم رابطه ندارم.
زندگی متاهلی خوبه و من خیلی دوسش دارم و رابطه ام با همسرم خیلی خوبه و همدیگه رو عاقلانه و عارفانه و عاشقانه دوست داریم..................معنی عشق دوران مجردی با عشق دوران متاهلی خیلی فرق می کنه!!!!!!!دوسش دارم با همه سختی ها و دقدقه هایی که داره.
یلدا نزدیکه و این یلدا با همه یلداهای عمرم فرق داره و بی صبرانه منتظرشم......
اس ام اس نوشت: شانس، نام مستعارخداست. آنجا که نمی خواهد امضایش پای داده هایش باشد.......... بارش بی وقفه گمنامترین نام خدا را برات آرزومندم.
دوست نوشت: دوست داشتم با گذشته دوست باشم. به خاطر همین آشتی کردم و با همه چی و همه کی و هیچکس دوستم و گله ندارم. چون خوشبختم. وقتی می گم خوشبختم یعنی خیلی خوبم...................
فقط گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی همه ی انسان ها کافیست.......
خیلی می خوامت و دوستت دارم خداجونم......
فریاد نوشت: راستــــــــــــــــــــــــــــــــی یادت نره که آدما برای سرنوشتشونه که دوست داشته می شن و دوست می دارن.
به خاطره بزرگی و مهربونیش، به خاطر همه چیزایی که بهمون داده و یه روز ازمون می گیره، به خاطره اون یه لحظه ای که لبخند زدی از ته قلبت یاد خدا رو از یاد نبر..............
+ خودخواهانه است ولی فقط مال خودم می خوامش..........
به نام خدای مهربونم
سلام.
پریشب رفته بودم عروسی. خوش گذشت. کلی رقصیدم. آهنگ آذری که می زدن همه به من نگاه می کردن. منم نامردی نکردم بلند شدم یه عالمه رقصیدم آخرشم یه رقص پای حسابی و دیگه از نفس افتاده بودم. خیلی حال داد.خب خودم به آقای داماد گفته بودم که این آهنگ رو بره بگه تا بزنن.
آخره هفته و آخره این ماه بازم عروسی داریم. تو این یه ماه چهارمین عروسی که داریم می ریم. خدا رو شکر که شادیه.
ترسیدم خودم بهش چشم بزنم. نامزدم مثل یه تیکه ماه شده بود. خیلی آراسته تر از همیشه بود. همیشه تریپایی می زنه که تو کفش می مونم. ولی بهش نگفتم که چقدر خوب و خوشمل شده..... یه وقتایی بهش می گما ولی اونشب بهش نگفتم. هنوز یه چیزایی از غرورم باقی مونده که گذاشتم واسه بعدا.
تو شرایطی که من هستم بد بودن به بیرون راهی نداره. یا می تونم بگم معنایی نداره.
روزها دارن می گذرن و می گذرن.
یه کتاب 768 صفحه ای رو که اسمش " پرنده خارزار" نوشته کالین مکالو ترجمه مهدی غبرائی بود رو خوندم. خوب بود. یعنی بستگی داره که خودت چه جوری درکش کرده باشی. واسه من خوب بود ولی عالی نبود.
دلم می خواد بنویسم ولی نمی دونم چی. یعنی می دونم چی باید بنویسم ولی نوشتنش رو نمی دوستم.
به تو دروغ نمی گم ولی یه وقتایی محافظه کارانه عمل می کنم. ولی به خودم نه دروغ می گم نه محافظه کارانه عمل می کنم. به خودم قول دادم که همه چی رو اینجا ننویسم.یه سری چیزا بمونه واسه خودم و خودم.
خدا بهم فهموند که همیشه و همیشه باید در مقابل چیزی که برام می خواد سکوت کنم و شاکر باشم. منم شاکرم. از ته ته دلم. خالصانه.
الان با تموم وجودم فهمیدم که دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن تنها ملاک نیست. اینکه تو سه تا جمله ای که می گی 30 بار اسم طرف رو با علاقه فراوون بیاری تنها مهم نیست. اینکه فقط بگی من و اون، تنها مهم نیست. خیلی چیزا این وسط مهم. دوست داشتن و من و اون گفتن و این حرفا فقط یه طرف قضیه است. مهم اینه که اون طرف قضیه رو هم نگاه کنی.
اینکه می گیم یه موضوع یا یه آدم رو از یاد بردیم بزرگترین دروغ زندگی. هیشکی از ذهن آدم بیرون نمی ره. ما خودمونیم که می خواهیم به خودمون بقبولونیم که فراموش شده و رفته. نـــــــــــــــــچ فراموشی در کار نیست مگر اینکه آدمیزاد ذهنشو دربیاره و بندازه جلوی سگ.
بیا به من نگاه کن
که آسمان پرستاره ام
به من که گاه صاف و گاه به زیر ابر پاره ام.
بیا به من نگاه کن که آب صاف رودخانه ام
همیشه با شتاب می روم
پر از صدا، پر از ترانه ام.
بیا به من نگاه کن به من که می چکم از آسمان
به یاد غنچه و جوانه ها به روی خاک می شوم روان.
بیا تو هم پر از ستاره باش
پر از صدا، پر از ترانه باش
ببار مثل من از آسمان
به یاد غنچه و جوانه باش.
"افسانه شعبان نژاد"
این شعری که نوشتم تو حاشیه اولین صفحه کتاب شیمی سال اول دبیرستان چاپ امساله.
هنوزم نوشت: هنوزم عاشق اینم که کنار جانمازم خوابم ببره و خواب حضرت فاطمه رو ببینم.
دل نوشت: دلم می خواد یه عالمه تو بغلت بمونم بدون اینکه گذر زمان احساس بشه.
خودخواهانه نوشت: خودخواهانه است ولی فقط مال خودم می خوامش. خود خودم.
قرار نوشت: قرار بود آپ مشهد رو بذارم که نذاشتم. پس قرارمون باشه برای سری بعدی که رفتم مشهد. فقط اینکه وقتی تو شب واسه اولین بار چشمم افتاد به گنبد طلاییش مات و مبهوت مونده بودم. بغض داشت خفم می کرد و من هیچی نمی تونستم بگم. لال شده بودم. وقتی به خودم اومدم، دعا کردم. هم خودمو و هم عزیز دلم رو که باهام بود و همه ی اونایی که دوسشون دارم رو.
خطاب نوشت: نازنین جونم نمی تونم برات کامنت بذارم ....چه بلایی سر کامنت دونیت اومده؟ از همین جا می گم که تو وب هستی" دنیای من" برات کامنت گذاشتم عزیز دلم.......
یه ترانه بوی دریا
یه ستاره بوی بارون
یه نفس هوای خونه
یه اذان ته خیابون
من تموم خاطراتم کنج یک کاسه ی آبه
زنده می شه باز دوباره مثل شیرین یه خوابه
وقتی که دلم می گیره
از تو پنجره نگام کن
با نگاه پشت شیشه از ته دلت دعام کن
دستتو بذار رو قلبم
بذار قلبم جون بگیره
یه نفس بده به ابرا
که شاید بارون بگیره...........
مثل شیرینیه خوابه
مثل گل لای کتابه
هر دقیقه تو نفس هام عطر گیسوی گلابه
کوچه باغ بچگی هام
بوی کاه گل روی دیوار
زنده می شن همه اینبــــــــــــــــار توی لحظه های دیـــــــــــــــــــــدار.......
+ لبخند خدا رو واضح تر از همیشه تو زندگیم دیدم...........(1)
به نام خدای مهربونم
سلام
آبجی هستی به جون خودم وقت نمی شد بیام........ خودت می دونی که شوهر داری حسابی دست و پای آدمو می ینده ولی می ارزه که آدم هیچکاری نکنه و فقط با عزیز دلش باشه.
خـــــــــــــــــــــــــــــب اونشبی آبجی جونم بهم زنگید و حدودا یه ساعت باهم حرفیدیم و خندیدیم. اونروزم تبدیل شده بود یه یه روز فوق العاده......
هستی آخیش......... معنی این آخـــــــــــــــیش رو هستی می دونه و بس.آخ که چقدر خندیدیم.
حقیقتش هستی خیلی نوشته بودم ولی نشد آخه گیج بازی درآوردم.
هستی خیلی خوشحالم که خوشحالی.
خوشحالم که خوشحالی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اونروز با آقای همسری رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیم و اون گفت و من گفتم. با هم خندیدیم. با هم دلتنگ شدیم. با هم اشک تو چشمامون جمع شد. با هم دویدیم. همه جوره با هم بودیم.......
وقتی بازوش رو می گیرم و باهاش راه می رم حس می کنم تموم دنیا مال منه و خدا رو شکر می کنم که اون مال منه و من مال اون.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من:آقای همسری نمی خوای بیای خونمون؟
آقای همسری: چه خبره من تازه اونجا بودم.
من: چه خبری مهمتر از این که من اینجام.
آقای همسری: خب اون که بلــــــــــــــــــــــه.
وقتی اینطوری حرف می زنه دلم می خواد زمان وایسه و من توی نگاه بی ریاش غرق بشم.
خودشم می دونه..........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می خواستم چندتا آپ کنم ولی چون word کامپیوترم2007 و word کامپیوتری که الان پاش نشستم 2003 نشد و منم حواسم نبود آپ هایی که قراره بذارم رو تبدیل کنم بعد بریزم رو فلش........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا مثل همیشه خواستمو برآورده کرد.
با اقای همسری رفتم مشهد خیلی خوش گذشت.
واسه اولین بار بود که می رفتم.
آپ مشهد رو دفعه بعد می ذارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نماز روزه هاتون قبول درگاه خداوند.
هر بار که با آقای همسری حرف می زنم بهش می گم دعــــــــــــــــــــا یادت نره و اونم می گه چشـــــــــــــــم.
..........التماس دعا...........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا همه جوره شکرت.
عمیقا شکرت.
راضیم خیلی زیاد.
+ فقط از ته ته ته ته دل نوشت.........
به نام خدای مهربونم.
سلام.یه سلام پر انرژی .یه سلام خوشحال. یه سلام مثل همیشه های چند وقت پیش.
اصلا چه معنی می ده که من این همه مدت نباشم؟ ها؟
خوووووووووو سرم شلوغ بود دیگه؟ چی کار کنم؟
الانم که اومدم تا آپ کنم سوژه ندارم!
1 ماه و 20 روز مونده تا کنکور و بنده دست از پا دارازتر مسخره بازی در میارم و درس نمی خونم. خب یه تصمیم دیگه گرفتم دیگه. می خوام درس بخونم ولی الان نه. خب یه چند ماه دیگه. حالا کنجکاوی موقوف. میام به وقتش می گم.
یه قضیه پر هیجان تو این چند روزه برام پیش اومده. خدا کنه آخرش خوب باشه.
دور ریخت نوشت: یه دفتر داشتم که از سال 84 تا 86 توش می نوشتم از همه چی. از تولد دوستام و خوابایی که می دیدم و بچه گی هام و ...... یکشنبه شب وقتی داشتم یه سر و سامونی به کتابخونم می دادم برداشتمش و نگاش کردم و خوندم و بعدش پاره اش کردم و فرداش که همون دیروز بود وقتی رفتم دانشگاه تو اون آب زیاده که سر کوچه دانشگاهمونه و یه پل روش داره وایسادمو و از اونجا انداختمش پایین. با اینکه دوسش داشتم ولی ناراحت نشدم که انداختمش، آخه اون دفتر واسه یه دوران خاص بود که بهتر بود از بین می رفت. با اینکه چیزی توش نداشتم که بخوام از کسی پنهان کنم و اگر هم بود به زبونی که یه روز خودم الفباش رو درست کرده بودم و هیچ کسی نمی تونست بخونه نوشته بودم ولی خب ترجیح دادم اون الفبا و نوشته ها و همه و همه رو بریزم تو اون آب..........
یه جمله از اون دفتر: از پشت دیوارهای فولادین دوری هم می شود با قلبهایی بی ریا با یکدیگر صحبت کرد.
دیروز که رفتم دانشگاه با بر و بچ بعد از مدت ها دور هم جمع شدیم و کلی شوخی خنده راه انداختیم و خندیدیم. کلی خوش گذشت.
بعد از مدت ها حس خوبه بازم اومده سراغم و باعث شده از ته دلم خوشحال باشم.
یاد آوری نوشت: همیشه بهم می گفت منو و تو بهترین اسم رو داریم. چون معنی اسممون یعنی مثل گندم.
ناراحت نوشت: شکوفه چیزی رو برام تعریف کرد که یه کم حالم گرفته شد..... امیدوارم بتونه آرامش خاطرش رو به دست بیاره. مطمئنن خدا هرچی برای آدم میخواد اون بهترینه حتی اگه به نظر خود آدم اون طوری نباشه..... به قول یه sms که میگه گاهی در مشکلات باید سکوت کرد شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشه..... اما من می گم که خدا حتما حرفی برای گفتن داره.
می دونی هر چقدر هم بگی که من قسمت رو دور می زنم و روش رو کم می کنم همین که به خیال خودت قسمت رو دور زدی و روش و کم کردی همون قسمته.
تشکر نوشت: می خوام از هیجانی که تو زندگیم تو این روزا پیش اومده تشکر کنم. حتی اگه اون چیزی نشه که من دوست دارم و ....... ولی با این حال باز ازش تشکر می کنم چون باعث شد من از حالت افتضاحی که داشتم خارج شم و ....... تو اینجا ازش تشکر می کنم........ چون مطمئنم که هیچ وقت اینجا رو نمی خونه نوشتماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
بوس نوشت: قناری جونم بوس بوس بوس. به خاطر همه چی ممنون عزیز زندگیم.
از ته ته ته ته دل نوشت واسه یه نفر که هیچ وقت اینجا رو نخواهد خوند: ستاره نمی شم که فقط شبا بهت چشمک بزنم. خورشید نمی شم که فقط روزا برات بتابم. جزئی از روحت می شم که همیشه باهات باشم.
تعریف نوشت: امروز صبح ساعت 30/4 وقتی برای نماز بیدار شدم با خودم گفتم که یه ربع چشمامو ببندم بعد بلند می شم. تا چشمام رو بستم خوابم برد تو خواب دیدم که خدا داره حضور و غیاب می کنه و اسم 2 نفر رو می خونه که من یکی از اون 2 نفر هستم تا اسمم رو خوند گفتم حاضرررررررر. همین که گفتم حاضر از خواب پریدم دیدم ساعت 5 شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خطاب نوشت: آبجی هستی جذبه ات منو کشته هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..... *************************************** روزی روزگاری اهالی دهکده ای تصمیم گرفتند تا برای نزول باران
دعا کنند، در روز موعود همه ی مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند وتنها یک پسربچه با خودش چتر آورده بود واین یعنی ایمان.
(از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی به کار خود ایمان دارند که چتر به همراه خود دارند.)
+ وقتی صداتو از اون دور دورا می شنوم که می گی آروم باش دلم می خواد نسیم همیشه باشه
به نام خدای مهربونم
Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do.
پچ پچ نوشت : این یعنی میام یه آپی می کنم که تو یه هفته هم نتونی بخونیش از بس طولانیه
کور رنگی نوشت:صورتی نوشت:بعد از بوقی بیایی و ببینی که چیزی که کم بود ولی برات یه دنیا خاطره بود حذف شده و رفته پی کارش چه حس فراموش نشدنی به آدم دست می ده....
← صفحه بعد

نظرات ()