يه روز دور از امروز


+ ته هر چی ته نوشته....

کاش می شد خدا ازم می پرسید که دوست داری به دنیا بیای یا نه؟

 

کاش می شد می فهمیدم آخرش چی می شه....

 

کاش می شد بهش یه جوری بگم که داره اشتباه میکنه – بهش می گما گوش نمی کنه و اونقدر دلیل می یاره که آدم پشیمون می شه– اینی که دارم ازش می گم یه دوسته که ای کاش می فهمید چون برام مهمه و دوسش دارمه که بهش می گم اشتباهت ممکنه تا آخره عمرت عواقبش باهات باشه و ممکنه زندگیتو ، خودتو نابود کنه........

 

کاش می شد زوتر از بابا و مامانم برم پیش خدا.....

 

کاش می شد بفهمم آیندم چه جوریه...هر چند من خودم هستم که آیندم رومی سازم......

 

کاش می شد داد بزنم و به همه بگم که من مثل خودمم و مثل هیچکس نیستم......

 

کاش می شد بعضی آدما همیدیگه رو به خاطره هوس نمی خواستن .....

 

کاش می شد همه کاشهای دوستام به واقعیت تبدیل می شد....

 

کاش می شد خودمو از دید دیگران ببینم....

 

کاش می شد این جمله نبود" خود کرده را تدبیر نیست"...

 

کاش می شد خوبی بیداد می کرد.......

 

کاش ته همه انتظارایی که می کشیم خوب باشه........

.

.

.

 

 

 

 

ته هر چی ته نوشته:خدایا من دوستای خوبی دارم ازت ممنونم.

نویسنده : جینگیلی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ چی می شد...

کاش می شد .......

 

ته نوشت:هر کی دوست داشت کاملش کنه منم آخر از همه می گم که کاش می شد چی می شد....

نویسنده : جینگیلی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ نمیدونم اسمشو چی بذارم....

اَلسّلامُ عَلَی الحُسینِ وعَلی عَلیِّ بن الحُسینِ وعَلی اوْلادِ الحُسینِ وعَلی اَصْحابِ الحُسینِ

 

امام حسین (ع)

 

حضرت ابوالفضل (ع)

 

حضرت زینب(س)

 

حضرت علی اکبر(ع)

 

حضرت رقیه (س)

 

حضرت قاسم(ع)

 

حضرت علی اصغر(ع)

 

و خیلی های دیگه....

 

می بینی دیگه مثل اسامی بالا وجود نداره .....

 

گاهی با خودم فکر می کنم یعنی تاریخ، همچین آدمایی رو بازم می بینه....

 

هنوز جمله ای رو که بتونه ایمان، شهامت، استقامت، بزرگواری، ایثار، فداکاری

 

این عزیزان رو بیان کنه نخوندم و ندیدم.... تو کمکم کن شاید بتونی یه جمله یا حتی یه کلمه که

 

همه اینارو یه جا داشته باشه بهم بگی....  

 

 

شمر

 

یزید

 

و خیلی های دیگه ....

 

می بینی مثل این دو تا حیوون چقدر زیاده.....

 

یعنی می شه تاریخ همچین آدمایی رو دیگه نبینه.....

 

 

 

امیدوارم عزاداری­هاتون خالصانه و به عشق امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) و

 

کسایی باشه که این دو تا بزرگوار رو تنها نذاشتن و دیگه هم همتاشون وجود نداره.....

 

 

پ.ن1:چقدر دوست داشتم اگه پسر بودم تو ماه محرم تو دسته­ها تبل میزدم یا زنجیر....خب

 

عیبی نداره مهم دل آدماست....

 

تو(داداشای گلم رو می گم آخه آبجیای گلم شماها هم که مثل منید....)  بهم می گی که اگه تو

 

دسته های عزاداری شرکت می کنی چی کار می کنی ؟

 

پ.ن2: هر ساله خاله ام «خودش 3 ساله فوت کرده»شب تاسوعا حلیم می پخت الانم خانوادش

 

می پزن باورتون نمی شه اون حسی که وقتی دارم حلیم رو هم می زنم وصف نشدنیه ، یه

 

احساس خاص ، احساس اینکه تموم وجودم داره کسی رو صدا می زنه که در همه حال با منه

 

فقط باید یه کم خالصانه صداش کنم و بهش بگم که من هر چی دارم اول ازوجود پروردگارمه

 

بعدش از وجود خودته که امکان نداره صدات بزنم و بهم نگاه نکنی و....

 

برای همتون دعا می کنم...

نویسنده : جینگیلی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ 5 شنبه

سه شنبه ها از ساعت 3-1 درسی به نام تشکیلات و خدمات بهداشتی داریم که اصلا ربطی به اسمش نداره ها و همین طور به رشته ای که می خونم آخه من تو رشته بهداشت حرفه ای (ربطشو تو پ.ن می نویسم) درس می خونم اون هفته سه شنبه استاد ما گفت الا و بلا می خوام براتون پنجشنبه کلاس بذارم منم که پنج شنبه کلاس ندارم عصبانی شدم حسابی .... و از اون جایی که پرروی باادب هم هستم با استادا خیلی کل کل می کنم بعد به استاد گفتم یعنی چی چرا هر چی شماها می گید باید همون بشه از اون طرف که بغل دستم می شد فینگیلی در اومد گفت استادی گفتن دانشجویی گفتن یعنی چی ؟ما 5 شنبه نمی یاییم حالا کل بچه ها هم دارن به ما نگاه می کنن...خلاصه من اخم کردم و حالا هی استاد می گه باشه هر روزی شما بگید اخماتو باز کن....منم که خوشحال اما همچنان عصبانی و اخمالو....عصبانی

 استاد بهم گفت چرا 5شنبه نمی تونی بیای منم که آخره اعتماد به نفس ... گفتم استاد دوست ندارم  روزی که تو خونه هستم بیام دانشگاه ...مگه همه چی دانشگاهه.....مگه زندگی فقط  دانشگاهه....از خود راضی

 خلاصه....استاد هی می خواست منو توجیه کنه اما من توجیه نمی شدم که هیچ تازه کفری هم می شدم ...اما تو دلم بهش می خندیدم....خنده

 بازم خلاصه دیگه استاد رومو زمین ننداخت و گفت باشه این 5شنبه نیایید اما 1 پنج شنبه که اونم هفته دیگه است باید بیایید و اما همچنان من اخم کرده بودم استادم گفت خوبه هفته دیگه منم گفتم باشه اما 1 هفته 2 هفته نشه ها....استادم گفت باشه چه خط و نشونم می کشه.....

 

 

 

پ.ن 1: فکر بد نکنید استادم هم سن بابابزرگمه.....نیشخند

پ.ن 2: اسم دیگه ی رشتم ایمنی در صنعته... و اصلا ربطی به این جور درسا نداره اگرم داشته باشه اونقدر ناچیزه که به چشم نمی یاد.

پ.ن 3: اصلا نمی دونم چرا مقاومت کردم چون بالاخره که باید یه 5 شنبه می اومدم اما خوب شد چون حرف استاد نشد.....اما یه ذره هم حرف استاد شد.....

نویسنده : جینگیلی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک