+ چَشم ، اَشک ، عَرش ، شَب .....
در فراق تو چشمهایم اشک آلود است و اشکهایم چون بارانی بهاری بر دامنم فرو می ریزد... ای پر کشیده تا عرش هم اکنون که چشمهایم را بر سکوت شب بسته ام با قلبی لبریز از عشق و قلمی عاجز و ناتوان ، از مکتوبات خود با تو نیز سخن می گویم: دریا آرام آرام پای می کوبد و دست می افشاند اما ساحل ترانه ای برای خواندن ندارد. نه از بهار نه از عشق من از تو می گویم که بی تو واژه ی عشق و بهار تکراری است... اخر نوشت1: نمی دونم این نوشته از کیه؟ اخر نوشت2:ای کاش همه یه رو داشتن....منظور: ظاهر وباطن یکی بود... مگه نه؟
بعد از او..... هنوز هم نمی دانم که چرا تو خود را مسئول تقدیر دانستی. چرا تو فکر کردی که باید تاوان همه کس را بدهی. جز آن که هر چه کردی و گفتی نشان از صداقت داشت. پس به کدامین گناه ناکرده سالهای عمر را – تنها به خاطر دیگران – با هیچ معامله کردی. بعدا آخر نوشت1: این جمله ها یه تیکه از رمانی بود که تو این هفته خوندمش خیلی قشنگ بود اسم کتاب "بعد از او ...." بود از تکین حمزه لو بعدا آخر نوشت2: هر کی می خواد بهم هدیه ی تولد بده از اینایی که می گم انتخاب کنه چون اینا برام بهترین گزینه هاست..... کتاب - ترجیحا رمان باشه یا تخیلی - ، CD – مجاز باشه ها- ، ببخشیدها اما من عروسکم خیلی دوست دارم.همین....
به اطلاع تمام حضار می رسونم که هی هی هی نیایید تولدم رو تبریک بگید...
دوست جونا من متولد 10/1/1368 هستم ....اگرم گفتم که برام اون کادوها رو بیارید برای این بود که جلوجلو گفته باشم...در ضمن تو پروفایل وبم نوشته شده بود که تولدم کی می باشد.......
+ خودِ خودم.....
تا چشمامو می بندم که بخوابم یکی رو می بینم که شروع می کنه به حرف زدن بهش می گم تو کی هستی مکث می کنه و بهم می گه من خودِ خودتم! تو چرا هیچ وقت منو مخاطب قرار نمی دی و حرفاتو بهم نمی زنی بهش می گم اونقدرها هستن که من از تو بی نیازم و چرا باید با تویی که تو بیداری نمی بینمت حرف بزنم می گه اما تو می تونی تو بیداری هم منو ببینی می گم چه جوری؟ هیچی نمی گه....
میگه تو بالاخره یه روزی از دوستات و خانوادت جدا می شی و دیگه نمی تونی باهاشون باشی، یه لحظه می مونم که بهش چی بگم آخه حرفش درسته و نمی شه گفت که من وتو یا من و خانوادم همیشه با هم هستیم....
بهش می گم اگه دوستام یه روزی ازم جدا می شن، اگه یه روز خانوادم ازم جدا می شن پس تو هم ازم جدا می شی. می گه نه من همیشه باهاتم، چون من یه قسمتی از خودتم که داره باهات حرف می زنه میگم پس چرا من تو رو نمی بینم یا احساست نمیکنم . میگه تو بیشتر از دوستات، خانوادت منو میبینی اما بهم توجه نمی کنی ....
بهم می گی که چه جوری می تونم ببینمت....
هیچی نمی گه...
بعد چند دقیقه می گه اگه می خوای منو ببینی یا حداقل احساسم کنی باید بهم اعتماد داشته باشی و ایمان بیاری ،می گم اما من فقط به خدا ایمان دارم.می گه دیوونه! منظورم از ایمان اونی نیست که تو فکر می کنی ،یعنی مثلا وقتی می خوای یه اتفاق خوب بیفته باید به اون چیز خوبه ایمان داشته باشی تا بیفته، یا وقتی می خوای یه تصمیمی بگیری باید به اون تصمیمه ایمان داشته باشی تا عملی بشه منظورم از عملی اینه که درست عملی شه......
گرفتم چی می گه...
یه ذره خوشحال شدم ...نمی دونم فهمید یا نه اما وقتی یه قسمت از وجود خودمه پس حتما می فهمه....که چقدر از بودنش خوشحال شدم...از بودن کسی که هیچ وقت ازم جدا نمی شه....دیگه چیزی بهش نگفتم..اما اون گفت خب هر وقت نتونستی حرفی رو به کسی بزنی من باهاتم...بازم هیچی بهش نگفتم چون خودش گفته بود که همیشه باهامه و هیچ وقت تنهام نمی ذاره ..خواستم یه ذره اذیتش کنم پس بهش گفتم من تا وقتی آدمای حقیقی و مجازی هستن با تو حرف نمی زنم ...
رفت.... اما اون که گفته بود... شاید اونقدری بد بهش گفتم که طاقت نیاورد...
از اون روز هر چه قدر دنبالش می گردم پیداش نمی کنم .من یه قسمت از خودمو گم کردم...
چشمامو باز کردم بهم می گه اگه یه روز تنهات بذارم چی کار می کنی. بهش گفتم دیوونه این فقط یه تخیل بود وگرنه منو تو هیچ وقت از هم جدا نمی شیم..هیچ وقت ... هر دومون خوشحالیه همو احساس کردیم...
ته نوشت:پریشب خوابیده بودم با خودم می گفتم مطلبه جدید چی بذارم نا خودآگاه شروع کردم قوهی تخیلم رو به کار گرفتن .....
