+ به به.....
ما یک هفته در میون یه روزه خاص حدود 3 ساعت بی کاری داریم این هفته با دو تا از دوستانم تصمیم گرفتیمبعد از اینکه یه مدت از زمان بی کاریمون رو تو محوطه دانشگاه گذروندیم ناهاررو بریم بیرون بخوریم . دلتون نخواد چه ناهاری تا حالا تو عمرم همچین ناهاری نخورده بودم.....گفتیم بریم تجریش همون جایی که یه باررفته بودیم ناهار خورده بودیم ناهار بخوریم اون سری منو دوستم سالاد پاستاخوردیم بعد سیر نشدیم پیتزا هم سفارش دادیم اون یکی دوستم کوفته دلش خواست و خورد و خیلی هم خوشش اومدوای دلتون نخواد و چشمتون ناهار بد مزه نبینه ، ما پیتزای مخصوص سفارش داده بودیم مثل این بود که داریم پیتزای سبزیجات می خوریم دل و رودمون داشت می یومد بیرونچون هیچ کدوم پیتزای سبزیجات دوست نداشتیم که هیچ تازهنپخته هم بود بعد این سری تصمیم گرفتیم بریم سالاد پاستا بخوریم با پیتزای ژامبون . خب اول سالاد و خوردیم یکی ازدوستام خوشش نیومد و نخورد اون یکی دوستمم شور کرد نخورد خلاصه فقط من خوردم، نوبت رسید به پیتزا ، آقایونخانوما پیتزا رو آوردن تا لقمه اول و گذاشم تو دهنم بوی نمی دونم چی بود خورد بهم جیگرم داشت می یومد بیرون ، وای..... ای توش نمی دونم چرا سیاه بود ، روشم پر از ذرت بود ، ژامبونا رو هم اندازه سر هر کدوم از شماها خورد کرده بودن ....دیگه چی بگم خلاصه اون دوستم که سالادشو شور کرده بود نخورد بعد منو اون یکی دوستمم فقط روشو خوردیم مثل اینکه داریمپیتزای پنیر و ذرت می خوریم ، اونجا بود که به خودم گفتم بازمبه همون قیمه های پر از کافوره دانشگاهمون شکر یا به همون گرسنگی های وقت ناهارمون شکر ، اصلا جهنم به همون قورمهسبزی های دانشگاهمون که به یونجه پلو معروفه شکر یا اصلا چمیدونم همون گرسنه بمونی بهتره.....
پ.ن 1: چون دانشگاهمون دانشگاه آزاده و کمترین هزینه ای که از هر دانشجو تو هر ترم می گیره 600000 تومانه
بودجه نداره غذای خوب برای دانشجوهاش تهیه کنه؟؟؟!!!
پ.ن 2: هیچی دیگه همین....
پ.ن.بعدا.ن: دیروز یعنی ٢۶/٩/١٣٨٧ سه شنبه اولین دونه های برف پاییزیه 6 روز مونده به زمستون رو وقتی رفته بودم شهرک غرب برای گرفتن کارت ورود به آزمون دیدم...چشم و دلم روشن .....
پ.ن.بعدا تر.ن : هیچی برای آزمون نخوندم.... حالا چی کار کنم..... جینگیل خانمی گلم ناراحت نباش انشاالله آزمون سراسری ..... ولی آخه برای اونم نمی خونم.......
+ شونه های خدا.....
تو زندگی من با اینکه خیلی ها برام عزیز هستند و بهشون خیلی اعتماد دارم اما هیچ وقت نتونستم حرفایی رو که شماها خیلی راحت باهم درمیون میذارید رو به کسی بزنم حرفایی که وقتی تو قلب آدم بمونه پس از مدتی اونقدر سنگین می شه که احساس می کنی قلبت داره از جاش کنده می شه و می یاد بیرون. اما من هر وقت دلم می گیره سرمو می ذارم رو شونه های خدا و باهاش حرف می زنم و خداجونم اونقدر قشنگ به حرفام گوش می ده و راهنماییم می کنه که من نمی تونم وصفش کنم .
شونه های خدا برام تکیه گاهی است محکم.
شونه های خدا وقتی دارم باهاش حرف می زنم کوچکترین حرکتی نمی کنه.چون خدا جونم تمامه حواسش به حرفای منه .
شونه های خدا هیچ وقت از اشکایی که من در حال حرف زدن می ریزم اذیت نمی شه.
شونه های خدا ....
همیشه از خداجونم تشکر می کنم می دونی برای چی؟
چون بهم مامانو بابای مهربون و دلسوز و .... آبجی های خوب و دوستای خیلی خوب مثل شماها داده آره با خودتونم همونی که داری این مطلبو می خونی و من می شناسمت با خودتم تو یکی از دوستای خوب منی.
