+ اینم از سهراب.......
به نام خدای مهربون.
"لحظه ی گمشده"
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم.
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت,
این تاریکی, طرح وجودم را روشن می کرد.
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شده ای بود و
من دیده به راهش بودم
رویایِ بی شکل زندگی ام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگ هایم از تپش افتاد.
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله ی خاموش سوخت
زمان در من نمی گذشت.
شور برهنه ای بودم.
او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود.
و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوس را نوشید.
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا, برای که؟
او دیگر نبود,
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد
حس کردم با هستی گمشده ام مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود....... "سهراب سپهری"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ تولدت مبارک......
به نام خدای مهربونم.
سلام.
هستی عزیزم، دانشجو،خانم مهندس، آبجی عزیزم تولدت هزاران بار مبارک...در گوشت رو بیار یه چیزی میخوام بهت بگم" هنوز ترم اولی و آش خور و یه جوجه مهندس بیشتر نیستیا.....اینایی که گفتم برای این بود که ذوق کنی!"

پایان 19 سالگی و شروع 20 سالگیت رو تبریک می گم....بازم در گوشت رو بیار" وقتشه ها، دیگه داره دیر میشه!! مثل من می مونی ها....بعد پشیمون می شیا....گفته باشم"

نمیدونم چه جوری باید برات تولد بگیرم چون تاحالا برای کسی این کارو نکردم..... فقط اینکه به علت رعایت بعضی مسائل و درخواست دوستان و مهمانان از عکس خبری نیست..... حتی شما دوست عزیز....
به خاطر ماه محرم گفتم زودتر برات تولد بگیرم که هرکی دلش خواست برقصه و سوت و دست و مراسم لهو و لعب برگزار کنه.....داداش حسن عجب ترکی میرقصه....
به وقتش تاریخ این پستم رو میارم 3 دی ماه. روزی که تو
به دنیا اومدی.... خدا اون روز یه هدیه خوب بهم داد ولی من ازش خبر نداشتم تا اینکه یه سال پیش هدیه شو بهم نشون داد.....خدایا شکرت. 
هستی دلم برای خیلی چیزا تنگ شده
....به حرفایی که با هم میزدیم.....به sms هایی که بهم میدادیم....دلم به tone صدات هم تنگ شده همون صدایی که هیچ وقت از یادم نمیره.... همون صدایی که توش همه ی چیزای خوب دنیا وجود داره.....


خب دیگه تولد رو طولانی نکنیم.... مردم کار و زندگی دارن....همه کادواشون رو دادن منم بدم!! چی؟ وقتی دیدمت بهت میدم فعلا اینو داشته باش....از همین جا میبوسمت و فوت میکنم تا بهت برسه......دیدی داشت اصل کادو یادم میرفت؟ همراش یه مهتاب هم میفرستم!فهمیدی که یعنی چی؟
این آرزومه برای تو توی یه شعر که نمیدونم از کیه......
آرزویم اینست نتراود اشک چشمت هرگز
مگر از شدت شوق
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آن که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد!
پس کجایی؟
مگه یه روز نگفتی که "کاش کنارم بودی و میشدم مرهم زخم دلواپسیت ، کنارم بودی و با هم میرفتیم تا اوج آسمونا ، رو دوش رنگین کمون سوار میشدیم و......." یادته؟ من یادمه خیلی خوب......
"خاطراتی که مهتابش آرزو بود و ستاره اش اشک...." یادته؟ من یادمه بهتر از همیشه.......
برای تو گلم.....

+ چَشم ، اَشک ، عَرش ، شَب .....
در فراق تو چشمهایم اشک آلود است و اشکهایم چون بارانی بهاری بر دامنم فرو می ریزد... ای پر کشیده تا عرش هم اکنون که چشمهایم را بر سکوت شب بسته ام با قلبی لبریز از عشق و قلمی عاجز و ناتوان ، از مکتوبات خود با تو نیز سخن می گویم: دریا آرام آرام پای می کوبد و دست می افشاند اما ساحل ترانه ای برای خواندن ندارد. نه از بهار نه از عشق من از تو می گویم که بی تو واژه ی عشق و بهار تکراری است... اخر نوشت1: نمی دونم این نوشته از کیه؟ اخر نوشت2:ای کاش همه یه رو داشتن....منظور: ظاهر وباطن یکی بود... مگه نه؟
بعد از او..... هنوز هم نمی دانم که چرا تو خود را مسئول تقدیر دانستی. چرا تو فکر کردی که باید تاوان همه کس را بدهی. جز آن که هر چه کردی و گفتی نشان از صداقت داشت. پس به کدامین گناه ناکرده سالهای عمر را – تنها به خاطر دیگران – با هیچ معامله کردی. بعدا آخر نوشت1: این جمله ها یه تیکه از رمانی بود که تو این هفته خوندمش خیلی قشنگ بود اسم کتاب "بعد از او ...." بود از تکین حمزه لو بعدا آخر نوشت2: هر کی می خواد بهم هدیه ی تولد بده از اینایی که می گم انتخاب کنه چون اینا برام بهترین گزینه هاست..... کتاب - ترجیحا رمان باشه یا تخیلی - ، CD – مجاز باشه ها- ، ببخشیدها اما من عروسکم خیلی دوست دارم.همین....
به اطلاع تمام حضار می رسونم که هی هی هی نیایید تولدم رو تبریک بگید...
دوست جونا من متولد 10/1/1368 هستم ....اگرم گفتم که برام اون کادوها رو بیارید برای این بود که جلوجلو گفته باشم...در ضمن تو پروفایل وبم نوشته شده بود که تولدم کی می باشد.......
+ خودِ خودم.....
تا چشمامو می بندم که بخوابم یکی رو می بینم که شروع می کنه به حرف زدن بهش می گم تو کی هستی مکث می کنه و بهم می گه من خودِ خودتم! تو چرا هیچ وقت منو مخاطب قرار نمی دی و حرفاتو بهم نمی زنی بهش می گم اونقدرها هستن که من از تو بی نیازم و چرا باید با تویی که تو بیداری نمی بینمت حرف بزنم می گه اما تو می تونی تو بیداری هم منو ببینی می گم چه جوری؟ هیچی نمی گه....
میگه تو بالاخره یه روزی از دوستات و خانوادت جدا می شی و دیگه نمی تونی باهاشون باشی، یه لحظه می مونم که بهش چی بگم آخه حرفش درسته و نمی شه گفت که من وتو یا من و خانوادم همیشه با هم هستیم....
بهش می گم اگه دوستام یه روزی ازم جدا می شن، اگه یه روز خانوادم ازم جدا می شن پس تو هم ازم جدا می شی. می گه نه من همیشه باهاتم، چون من یه قسمتی از خودتم که داره باهات حرف می زنه میگم پس چرا من تو رو نمی بینم یا احساست نمیکنم . میگه تو بیشتر از دوستات، خانوادت منو میبینی اما بهم توجه نمی کنی ....
بهم می گی که چه جوری می تونم ببینمت....
هیچی نمی گه...
بعد چند دقیقه می گه اگه می خوای منو ببینی یا حداقل احساسم کنی باید بهم اعتماد داشته باشی و ایمان بیاری ،می گم اما من فقط به خدا ایمان دارم.می گه دیوونه! منظورم از ایمان اونی نیست که تو فکر می کنی ،یعنی مثلا وقتی می خوای یه اتفاق خوب بیفته باید به اون چیز خوبه ایمان داشته باشی تا بیفته، یا وقتی می خوای یه تصمیمی بگیری باید به اون تصمیمه ایمان داشته باشی تا عملی بشه منظورم از عملی اینه که درست عملی شه......
گرفتم چی می گه...
یه ذره خوشحال شدم ...نمی دونم فهمید یا نه اما وقتی یه قسمت از وجود خودمه پس حتما می فهمه....که چقدر از بودنش خوشحال شدم...از بودن کسی که هیچ وقت ازم جدا نمی شه....دیگه چیزی بهش نگفتم..اما اون گفت خب هر وقت نتونستی حرفی رو به کسی بزنی من باهاتم...بازم هیچی بهش نگفتم چون خودش گفته بود که همیشه باهامه و هیچ وقت تنهام نمی ذاره ..خواستم یه ذره اذیتش کنم پس بهش گفتم من تا وقتی آدمای حقیقی و مجازی هستن با تو حرف نمی زنم ...
رفت.... اما اون که گفته بود... شاید اونقدری بد بهش گفتم که طاقت نیاورد...
از اون روز هر چه قدر دنبالش می گردم پیداش نمی کنم .من یه قسمت از خودمو گم کردم...
چشمامو باز کردم بهم می گه اگه یه روز تنهات بذارم چی کار می کنی. بهش گفتم دیوونه این فقط یه تخیل بود وگرنه منو تو هیچ وقت از هم جدا نمی شیم..هیچ وقت ... هر دومون خوشحالیه همو احساس کردیم...
ته نوشت:پریشب خوابیده بودم با خودم می گفتم مطلبه جدید چی بذارم نا خودآگاه شروع کردم قوهی تخیلم رو به کار گرفتن .....
+ ته هر چی ته نوشته....
کاش می شد خدا ازم می پرسید که دوست داری به دنیا بیای یا نه؟
کاش می شد می فهمیدم آخرش چی می شه....
کاش می شد بهش یه جوری بگم که داره اشتباه میکنه – بهش می گما گوش نمی کنه و اونقدر دلیل می یاره که آدم پشیمون می شه– اینی که دارم ازش می گم یه دوسته که ای کاش می فهمید چون برام مهمه و دوسش دارمه که بهش می گم اشتباهت ممکنه تا آخره عمرت عواقبش باهات باشه و ممکنه زندگیتو ، خودتو نابود کنه........
کاش می شد زوتر از بابا و مامانم برم پیش خدا.....
کاش می شد بفهمم آیندم چه جوریه...هر چند من خودم هستم که آیندم رومی سازم......
کاش می شد داد بزنم و به همه بگم که من مثل خودمم و مثل هیچکس نیستم......
کاش می شد بعضی آدما همیدیگه رو به خاطره هوس نمی خواستن .....
کاش می شد همه کاشهای دوستام به واقعیت تبدیل می شد....
کاش می شد خودمو از دید دیگران ببینم....
کاش می شد این جمله نبود" خود کرده را تدبیر نیست"...
کاش می شد خوبی بیداد می کرد.......
کاش ته همه انتظارایی که می کشیم خوب باشه........
.
.
.
ته هر چی ته نوشته:خدایا من دوستای خوبی دارم ازت ممنونم.
← صفحه بعد صفحه قبل →

نظرات ()