+ خودِ خودم.....
تا چشمامو می بندم که بخوابم یکی رو می بینم که شروع می کنه به حرف زدن بهش می گم تو کی هستی مکث می کنه و بهم می گه من خودِ خودتم! تو چرا هیچ وقت منو مخاطب قرار نمی دی و حرفاتو بهم نمی زنی بهش می گم اونقدرها هستن که من از تو بی نیازم و چرا باید با تویی که تو بیداری نمی بینمت حرف بزنم می گه اما تو می تونی تو بیداری هم منو ببینی می گم چه جوری؟ هیچی نمی گه....
میگه تو بالاخره یه روزی از دوستات و خانوادت جدا می شی و دیگه نمی تونی باهاشون باشی، یه لحظه می مونم که بهش چی بگم آخه حرفش درسته و نمی شه گفت که من وتو یا من و خانوادم همیشه با هم هستیم....
بهش می گم اگه دوستام یه روزی ازم جدا می شن، اگه یه روز خانوادم ازم جدا می شن پس تو هم ازم جدا می شی. می گه نه من همیشه باهاتم، چون من یه قسمتی از خودتم که داره باهات حرف می زنه میگم پس چرا من تو رو نمی بینم یا احساست نمیکنم . میگه تو بیشتر از دوستات، خانوادت منو میبینی اما بهم توجه نمی کنی ....
بهم می گی که چه جوری می تونم ببینمت....
هیچی نمی گه...
بعد چند دقیقه می گه اگه می خوای منو ببینی یا حداقل احساسم کنی باید بهم اعتماد داشته باشی و ایمان بیاری ،می گم اما من فقط به خدا ایمان دارم.می گه دیوونه! منظورم از ایمان اونی نیست که تو فکر می کنی ،یعنی مثلا وقتی می خوای یه اتفاق خوب بیفته باید به اون چیز خوبه ایمان داشته باشی تا بیفته، یا وقتی می خوای یه تصمیمی بگیری باید به اون تصمیمه ایمان داشته باشی تا عملی بشه منظورم از عملی اینه که درست عملی شه......
گرفتم چی می گه...
یه ذره خوشحال شدم ...نمی دونم فهمید یا نه اما وقتی یه قسمت از وجود خودمه پس حتما می فهمه....که چقدر از بودنش خوشحال شدم...از بودن کسی که هیچ وقت ازم جدا نمی شه....دیگه چیزی بهش نگفتم..اما اون گفت خب هر وقت نتونستی حرفی رو به کسی بزنی من باهاتم...بازم هیچی بهش نگفتم چون خودش گفته بود که همیشه باهامه و هیچ وقت تنهام نمی ذاره ..خواستم یه ذره اذیتش کنم پس بهش گفتم من تا وقتی آدمای حقیقی و مجازی هستن با تو حرف نمی زنم ...
رفت.... اما اون که گفته بود... شاید اونقدری بد بهش گفتم که طاقت نیاورد...
از اون روز هر چه قدر دنبالش می گردم پیداش نمی کنم .من یه قسمت از خودمو گم کردم...
چشمامو باز کردم بهم می گه اگه یه روز تنهات بذارم چی کار می کنی. بهش گفتم دیوونه این فقط یه تخیل بود وگرنه منو تو هیچ وقت از هم جدا نمی شیم..هیچ وقت ... هر دومون خوشحالیه همو احساس کردیم...
ته نوشت:پریشب خوابیده بودم با خودم می گفتم مطلبه جدید چی بذارم نا خودآگاه شروع کردم قوهی تخیلم رو به کار گرفتن .....

نظرات ()